فکر کن توی یک سفینه نشستی که سالهاست تو فضا سرگردونه. یک روز اما ناگهان تلالو رنگارنگ شاخه های نور از پنجره به درون سفینه رخنه میکنه و میشینه روی صورتت. با شتاب و ترس خودت را به پنجره می رسونی و بهت زده به بیرون نگاه میکنی و تازه میفهمی که به دنیای جدیدی پا گذاشتی.
دنیای انفجار نور و شیشه و یخ و مروارید.
دنیای سکوت و افق ژرف.
دنیای زلالی که در آن گُل ها انسانن و انسان ها غایب.
این تجربۀ منه از خیره شدن به نقاشی های ایران درّودی!

یکی اون چیزی را که می بینه میکشه، یکی اون چه را که حس می کنه. درّودی اما به زعم من اول اون چیزی را که حس میکنه میبینه و بعد می کشه. دلیلش هم یکی اینکه فاصلۀ بین هنر و هنرمند بسیار کوتاهه ……..و گاهی اصلا یکیه.
یعنی اگر چند تا المان زورچپون شده مثل تلاش برای به رخ کشیدن وطن پرستی و عرفان شرقی و نام گذاری های شاعرانه را هم از آثار درودی بگیری باز تو میمونی و یک دنیا حس.
البته خودش، خودش و شهرت آثارش را به اشتباه مدیون این و اون میدونه. مثلاً یکیش شعری که شاملو برای مقدمۀ اولین کتاب آثارش گفته که فقط همان “ما نگفتیم تو تصویرش کن” اش خوبه و بقیه اش به لجن کشیدن شعر نو.


همش تو این فکرم که اگه یه روزی دستم به اثری از آثار درّودی رسید، اونا جایی بیرون اتاق، روی یه دیوار بزرگ آویزان کنم. جایی که وقتی همۀ چراغا خاموش شدند و سکوت شهر را فراگرفت، نور ماه روش بیافته و زنده ش کنه و من خیره بهش به خواب بروم.
شاید که برم به دنیای انفجار نور و شیشه و یخ و مروارید.


